تیر ۳۱۱۳۹۳
 

در سال رمضان سال ۹۳ باحضور حجت الاسلام دهقانی ، جلسات سخنرابی پس از نماز ظهر و عصر در مسجد برگزار می گردد.علاوه بر سخنرای مذهبی، جلسات تفسیر نهج البلاغه نیز با حضور جوانان در یک محیط دوستانه برگزار می گزدد.

1

تیر ۳۰۱۳۹۳
 

بنى امیه به قدرى نسبت به على علیه السلام دشمنى و کینه داشتند، که در بالاى منبرها، به ساحت مقدس او، جسارت کرده و او را سبت و لعن مى کردند، و این بدعت از ناحیه معاویه شروع شد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه اموى ) ادامه داشت (یعنى حدود بیش از شصت سال ).
تا آنجا که مى نویسند: در زمان خلافت عبدالملک پنجمین خلیفه اموى روزى یکى از علماء، در مسجد دمشق ، موعظه مى کرد، ناگهان در وسط گفتارش ، مقدارى از فضائل حضرت على علیه السلام را به زبان آورد.
عبدالملک گفت :عجبا هنوز مردم ،على علیه السلام را فراموش نکرده اند .
دستور داد، زبان آن عالم را بریدند.

شاعر در این مورد چه زیبا گفته :
اعلى المنابر تعلنون بسبه
و بسسیفه نصبت لکم اعوداها

بر فراز منبرها، آشکارا به على علیه السلام ناسزا مى گویند، با اینکه چوبهاى این منبرها، با شمشیر و مجاهدات على علیه السلام نصب گردید و درست شد.

تیر ۲۹۱۳۹۳
 

روزى عربى به مسجدرسول خدا صلى الله علیه وآله در آمد و دو رکعت نماز در غایت تعجیل گذارد که در هیچ رکعتى رعایت تعدیل نکرد و در قرائت وترتیل به جاى نیاورد و امام زین العابدین علیه السلام در او مى نگریست .

اعرابى بعد از سلام دست به دعا برداشت و گفت : خدایا ، مرا اعلى درجات بهشت روزى کن و یک قصر زرین و چهار حورالعین بده !

امام فرمود: اى عرب ، مهر حقیر آوردى و نکاح بزرگ طمع کردى !

تیر ۲۳۱۳۹۳
 

بیش از هزار سال پیش در شب سه شنبه ۱۷ ماه مبارک رمضان ، فردى صالح به نام حسن مثله جمکرانى به دستور امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشریف) فرا خوانده می شود .

شیخ حسن بن مثله جمکرانى می گوید: من شب سه شنبه، ۱۷ ماه مبارک رمضان سال ۳۷۳ هجرى قمرى در خانه خود خوابیده بودم که ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند:

برخیز و مولاى خود حضرت مهدى علیه السلام را اجابت کن که تو را  طلب نموده است·

آنها مرا به محلى که اکنون مسجد جمکران است آوردند، چون نیک نگاه کردم، تختى دیدم که فرشى نیکو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تکیه بر بالش کرده  و پیرمردى هم نزد او نشسته است، آن پیر، حضرت خضر علیه السلام بود که مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدى علیه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود:

برو به حسن مسلم (که در این زمین کشاورزى مىکند) بگو: این زمین شریفى است و حق تعالى آن را از زمین هاى دیگر برگزیده است، و دیگر نباید در آن کشاورزى کند·

عرض کردم: یا سیدى و مولاى! لازم است که من دلیل و نشانه اى داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمىکنند، آقا فرمود:

تو برو و آن رسالت را انجام بده،  ما نشانه هایى براى آن قرار مىدهیم، و همچنین نزد سید ابوالحسن (یکى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار کند و سود چند ساله را که از زمین به دست آورده است، وصول کند و با آن پول در این زمین مسجدى بنا نماید·